39. ارسطو
اَرِسطو یا اَرِسطاطالیس[۱] (زبان یونانی: Ἀριστοτέλης، تلفظ [aristotélɛ:s], Aristotélēs؛ تلفظ: آریستوتِلِس، زاده ۳۸۴ ق. م. – درگذشته ۳۲۲ ق. م)[۲][۳] از فیلسوفان یونان باستان و یکی از مهمترین فیلسوفان غربی به حساب میآید. همچنین او اولین زیستشناس بزرگ اروپایی نیز بوده است.[۴] وی در هجده سالگی به آکادمی افلاطون راه یافت و به مدت بیست سال در مکتب افلاطون، یعنی آکادمی، دانش و علوم آموخت؛ وی در مدت کم، چنان پیشرفتی در علوم نظری کرد که افلاطون به وی لقب علم داد. او به مدت ۴ سال، آموزگار اسکندر مقدونی بود. نوشتههای او در زمینهها و رشتههای گوناگون، از جمله: فیزیک، متافیزیک، اخترشناسی، شعر، ادبیات، زیستشناسی، منطق، علم بیان، سیاست، دولت و اخلاق بودهاند. ارسطو به همراه سقراط و افلاطون از اثرگذارترین و بزرگترین فیلسوفان یونان باستان بوده است که به همین دلیل، به «معلم اول»، ملقب شده است.[۵][۶] ارسطو فلسفه را با عنوان «دانش هستی» تعریف میکرد.
بررسی اجمالی
زندگی
ارسطو در سال ۳۸۴ ق. م. در خانوادهای پزشکپیشه و ثروتمند از اهالی (استاگیروس/اسطاغیر)، شهری در شمال یونان، به دنیا آمد. در ۱۸ سالگی به آکادمی (فرهنگستان) افلاطون در آتن فرستاده شد و ۲۰ سال در آنجا درس خواند.[۵]
در سال ۳۶۷ ق.م به آکادمی افلاطون پیوست و در آنجا مشغول تحقیقات و تدریس شد. پس از مرگ افلاطون در سال ۳۴۷، ارسطو ناکام از به اختیار گرفتن مدیریت فرهنگستان، آتن را به مقصد اسوس در آسیای صغیر ترک کرده و با پایتیاس خواهرزادهٔ فرمانروای وقت ازدواج کرد. در ۳۴۳ یا ۳۴۲ به دعوت فیلیپ مقدونی آموزش اسکندر مقدونی را بر عهده گرفت. پس از بازگشتش به آتن در ۳۳۵ یا ۳۳۴، آموزشگاه خود را به نام لایسیوم تأسیس کرد، او دیگر از اعضای آکادمی افلاطون نبود و در آنجا به طور مستقل با شاگردانش، به تدریس و تحقیق پرداخت. در ۳۲۳ و پس از مرگ اسکندر، که آتن را به شاهنشاهی خود ملحق کرده بود، آتش احساسات ضد مقدونی اوج گرفت و دامنگیر ارسطو شد. او به ناچار به خالکیس پناه برد و سال بعد (۳۲۳ یا ۳۲۲) در ۶۲ سالگی درگذشت.
آثار
نوشتههایی از ارسطو که به صورت گفتگو و برای عموم مردم نوشته شده بود، از بین رفتهاند. رسالههای آموزشی باقیماندهٔ او عمدتاً برای استفادهٔ درونکلاسی برای تدریس در نظر گرفته شده بودند و به طور مداوم ویرایش میشدند. موضوعات این نوشتارها عبارتند از:
- منطق، فلسفهٔ علم و خطابه: ارسطو، در نوشتههای منطقی، بر اساس شیوههای بحث در آکادمی، یک نظریهٔ استدلال (دیالکتیک) را توسعه میدهد و با قیاس، منطق صوری را بنیان میگذارد. او یک نظام فلسفه علمی را برمبنای قیاس تدوین میکند و کمکهای مهمی به نظریه تعریف و نظریه معنا میکند. او خطابه را هنر اثبات گزارههای قابل قبول توصیف میکند و بدین ترتیب آن را به منطق نزدیک میسازد.
- فلسفهٔ طبیعی: فلسفهٔ طبیعی ارسطو به مبانی هر مطالعهای در مورد طبیعت میپردازد: انواع و اصول تغییر. او با کمک تمایز شناختهشدهای که بین صورت و ماده قائل بود، به این پرسش رایج در آن زمان که چگونه خلقت و زوال امکانپذیر است، پرداخت: مادهای واحد میتواند صورتهای مختلفی به خود بگیرد. او در آثار علمی خود، اجزا و رفتارهای حیوانات و انسانها و همچنین کارکردهای آنها را نیز بررسی کرد. او در نظریهٔ خود در مورد روح - که در آن «متحرک بودن» به معنای «زنده بودن» است - استدلال کرد که روح، که کارکردهای حیاتی مختلف موجودات زنده را تشکیل میدهد، به عنوان شکل بدن به آن تعلق دارد. او همچنین تحقیقات تجربی انجام داد و سهم قابل توجهی در زیستشناسی جانورشناسی داشت.
- متافیزیک: ارسطو، در متافیزیک خود (برخلاف فرض افلاطون مبنی بر وجود موجودیتهای انتزاعی)، در ابتدا استدلال میکند که اشیاء منفرد ملموس (مانند سقراط) جوهر هستند، یعنی مبانی و عنصر اساسی تمام واقعیت هستند. او این را با آموزه بعدی خود مبنی بر اینکه جوهر اشیاء منفرد ملموس، در اصل صورت آنهاست، تکمیل میکند.
- اخلاق و نظریهٔ سیاسی: به گفتهٔ ارسطو در اخلاقش، هدف زندگی انسان، زندگی خوب، یعنی زندگی سعادتمندانه است. برای داشتن یک زندگی سعادتمندانه باید فضایل فکری و فضایل اخلاقی را —از طریق تربیت و عادت— توسعه داد که شامل مدیریت مناسب امیال و احساسات است. فلسفه سیاسی او به اخلاق پیوند میخورد. بر این اساس، دولت به عنوان شکلی از جامعه، پیشنیاز سعادت انسانی است. ارسطو درپی درک شرایطی است که سعادت در آن ممکن میشود و برای این منظور قوانین اساسی مختلف را با یکدیگر مقایسه میکند. نظریهٔ اشکال دولتی که او توسعه داد، برای قرنها از اعتبار و نفوذ بلامنازع برخوردار بود.
- نظریهٔ شعر: ارسطو در اینجا بهویژه به تراژدی میپردازد، که از دیدگاه او وظیفهٔ برانگیختن ترس و ترحم برای ایجاد تطهیر از این احساسات (کاتارسیس) در تماشاگر را بر عهده دارد.
پس از مرگ
برنامهٔ تحقیقات علمی ارسطو پس از مرگش توسط همکارش تئوفراستوس ارسوسی، که او نیز مکتب ارسطویی، یعنی فلسفه مشاء، را در معنای حقوقی آن تأسیس کرد، ادامه یافت. تفسیر آثار ارسطو اولین بار، در قرن اول پیش از میلاد آغاز شد و عمدتاً توسط افلاطونیان انجام میشد. پورفیری و بوئتیوس چهرههای کلیدی بودند که منطق ارسطو را به غرب لاتینزبان در عصر قرون وسطی معرفی کردند، جایی که این منطق به امری مبنایی تبدیل شد. از قرن دوازدهم/سیزدهم به بعد، تمام آثار اساسی ارسطو به لاتین ترجمه شده و در دسترس بودند. این آثار، در کارهای تحقیقی فلسفهٔ مدرسی تا اوایل دورهٔ مدرن تأثیرگذار بودند. بحثهایی که حوالی فلسفهٔ طبیعی ارسطو وجود داشتند، عمدهٔ علوم طبیعی را تا اواخر قرون وسطی و رنسانس شکل میدادند. در جهان عربزبان، ارسطو در طول قرون وسطی بیشترین استقبال را از سوی نویسندگان باستانی داشت. آثار او از بسیاری جهات تاریخ فکری بشر را شکل داد. تمایزات و مفاهیم مهمی مانند «جوهر»، «عرض»، «ماده»، «صورت»، «انرژی»، «قوه»، «مقوله»، «نظریه» و «پراکسیس» به ارسطو برمیگردند.
مقایسه با فلسفه چینی
اخیراً، بهطور فزایندهای شباهتها و تشابهاتی بین فلسفهٔ ارسطویی و فلسفهٔ کلاسیک چینی، به ویژه در اخلاق (بهویژه در کنفوسیوس و شونزی) مشاهده شده است.
فلسفه
ارسطو از نخستین فیلسوفان تحلیلی است. وی همچنین واضع منطق نیز هست. او با در نظر گرفتن زمین در مرکز گیتی و قرار دادن فلکهای مختلف برای اجرام آسمانی (مثلا فلک خورشید، فلک ثوابت و…) الگویی از جهان را برای هم روزگاران خود ترسیم کرد. ارسطو چهار عنصر بنیادی کیهان را آب، آتش، خاک و هوا میدانست، بهعلاوه عنصر پنجمی به نام اثیر که معتقد بود اجرام آسمانی از آن ساخته شدهاند.
فلسفه نظری
منطق
مقالهٔ اصلی: منطق ارسطویی
اطلاعات بیشتر: منطق غیرارسطویی
ارسطو با آنالوطیقای اول، به عنوان نخستین مطالعهگر نظاممند منطق شناخته میشود،[۷] و برداشت او از منطق، شکل غالب منطق در کشورهای غربی تا پیشرفتهای سده نوزدهم در منطق ریاضی بود.[۸] کانت در نقد عقل محض بیان کرد که منطق با ارسطو به کمال خود رسید.[۹]
ارغنون
مقالهٔ اصلی: ارغنون
احتمالاً بیشتر آثار ارسطو در شکل اصلی و ابتدایی خود نیستند، زیرا به احتمال زیاد توسط شاگردان و مدرسان بعدی ویرایش شدهاند. آثار منطقی ارسطو در مجموعهای شش کتابی به نام ارغنون در حدود ۴۰ پیش از میلاد توسط آندرونیکوس رودسی یا دیگر پیروانش گردآوری شد.[۱۲] این کتابها عبارتاند از:
- مقولات
- تعبیرات
- آنالوطیقای پیشین
- آنالوطیقای پسین
- طوبیقا
- مغالطات (ارسطو)
ترتیب کتابها (یا آموزههایی که این کتابها از آنها تشکیل شدهاند) قطعی نیست، اما این فهرست از تحلیل نوشتههای ارسطو به دست آمده است. این ترتیب از مبانی، یعنی تحلیل الفاظ بسیط در مقولات، تحلیل قضایا و روابط ابتدایی آنها در تعبیرات، به مطالعهٔ اشکال پیچیدهتر، یعنی قیاسها و برهان (در آنالوطیقاها)[۱۳][۱۴] و جدل (در طوبیقا و مغالطات) میرسد. سه رسالهٔ نخست هستهٔ اصلی علم منطق را به معنای دقیق کلمه[و ۱] تشکیل میدهند، یعنی: دستور زبان منطق و قواعد صحیح استدلال. فن خطابه معمولاً در این مجموعه گنجانده نمیشود، اما در آن ذکر شده که بر طوبیقا متکی است.[۱۵]
قیاس
یکی از انواع قیاس ارسطو[الف]
به زبانبا
الفاظ[ب]با معادلات[پ]
هر انسانی فانی است.
هر یونانی انسان است.
∴ هر یونانی فانی است.M a P
S a M
آنچه امروز منطق ارسطویی با انواع قیاسهایش (روشهای استدلال منطقی) نامیده میشود،[۱۶] خود ارسطو آن را «تحلیلات» (یا «آنالوطیقا»[و ۲]) مینامید. او اصطلاح «منطق» را به معنای جدل به کار میبرد.[۱۸][۱۹]
برهان
آنالوطیقای پسین ارسطو شامل شرح او از برهان یا معرفتِ برهانی است، چیزی که امروزه بیشتر مطالعهٔ شناختشناسی در نظر گرفته میشود تا منطق، اما برای ارسطو عمیقاً با شرح او از قیاس مرتبط است.[۱۵] از نظر ارسطو، معرفت آن چیزی است که ضرورتاً صادق است، به همراه مطالعهٔ علل.[۱۵]
مابعدالطبیعه
مقالهٔ اصلی: متافیزیک (ارسطو)
واژهٔ «مابعدالطبیعه»[و ۳] از عنوان مجموعهای از آثار ارسطو با همین نام گرفته شده است. با این حال، خود ارسطو از این اصطلاح استفاده نمیکرد، و این نامگذاری به گردآورندهای متأخر بازمیگردد؛ ارسطو در عوض آن را «فلسفهٔ نخستین» یا الهیات مینامید.[۲۰] او این فلسفه را به عنوان «مطالعهٔ هستی بما هو هستی» متمایز کرد که برخلاف سایر مطالعات هستی، مانند ریاضیات و علوم طبیعی، به مطالعهٔ آنچه ابدی، نامتغیر و غیرمادی است میپردازد.[۲۰] او در مابعدالطبیعه خود (1026a16) نوشت:
اگر هیچ چیز مستقل دیگری به جز چیزهای مرکب طبیعی وجود نداشت، مطالعه طبیعت نوع اصلی دانش بود؛ اما اگر چیز مستقل بیحرکتی وجود داشته باشد، دانش مربوط به آن بر طبیعت مقدم است و فلسفه نخستین است، و دقیقاً به همین روش کلی است، زیرا نخستین است. و به این نوع فلسفه تعلق دارد که هستی را به عنوان هستی مطالعه کند، هم چیستی آن و هم آنچه صرفاً به واسطه هستی به آن تعلق دارد.[۲۱]
جوهر
اطلاعات بیشتر: ماده و صورت
ارسطو مفاهیم جوهر (به یونانی باستان: οὐσία، تلفظ: ousia اوسیا) و ذات (به یونانی باستان: τὸ τί ἦν εἶναι، تلفظ: to ti ên einai تو تی اِینای، به معنای «آنچه چیزی بود») را در مابعدالطبیعهٔ خود، در کتاب هفتم، بررسی میکند و نتیجه میگیرد که یک جوهر خاص، ترکیبی از ماده و صورت است، نظریهای فلسفی که نظریهٔ ماده-صورت نامیده میشود. در کتاب هشتم، او مادهٔ جوهر را به عنوان زیرنهاد یا زیرایستا (به یونانی باستان: ὑποκείμενον، تلفظ: ypokeímenon ایپوکیمِنون) یا آن چیزی که جوهر از آن ساخته شده، متمایز میکند. به عنوان مثال، مادهٔ یک خانه، آجر، سنگ، الوار و غیره است، یا هر آنچه خانهٔ بالقوه را تشکیل میدهد، در حالی که صورت جوهر، خانهٔ بالفعل است، یعنی «مأمنی برای بدنها و اثاثیه» یا هر تفاوت[و ۴] دیگری که به ما امکان میدهد چیزی را به عنوان خانه تعریف کنیم. فرمولی که اجزاء را ارائه میدهد، شرح ماده است و فرمولی که تفاوت را ارائه میدهد، شرح صورت است.[۲۲][۲۰]
واقعگرایی معتدل
مقالهٔ اصلی: نظریه ارسطو درباب کلیات
فلسفهٔ ارسطو، مانند استادش افلاطون، به دنبال راهحلی برای مسئلهٔ کلیات است. در هستیشناسی ارسطو، کلی (به یونانی باستان: καθόλου، تلفظ: katholou کثولو) به معنای ضعیفتر و نامهمتری نسبت به جزء (به یونانی باستان: καθ' ηέκαστων، تلفظ: kath' hekaston کَث اکاستون)، یعنی اشیاء موجود در جهان، وجود دارد، در حالی که برای افلاطون کلی صورتی واقعیتر و مهمتر بوده و وجودی جداگانه دارد که اشیاءِ جزئی صرفاً از آن تقلید میکنند. از نظر ارسطو نیز، کلیات همچنان وجود دارند، اما تنها زمانی با آنها مواجه میشویم که در یک جوهر جزئی «نمود» پیدا کنند.[۲۰]
علاوه بر این، ارسطو با افلاطون در مورد مکان کلیات مخالف بود. در حالی که افلاطون از مُثُل به عنوان موجوداتی جدا از چیزهایی که در آنها مشارکت دارند صحبت میکرد، ارسطو معتقد بود که کلیات در مکانهای متعددی قرار دارند. بنابراین، به گفتهٔ ارسطو، صورت سیب در درون هر سیب وجود دارد، نه در عالم مُثُل.[۲۰][۲۳]
قوه و فعل
در مورد ماهیت تغییر (به یونانی باستان: κίνησις، تلفظ: kinesis کینِسیس) و علل آن، همانطور که در فیزیک و کون و فساد[ت] تشریح میکند، او کون (به یونانی باستان: γένεσις، تلفظ: genesis گِنِسیس)، که به «پیدایش» یا «موجود شدن» نیز ترجمه میشود) را از موارد زیر متمایز میکند:
- رشد و کاهش، که تغییر در کمیت است؛
- حرکت مکانی، که تغییر در مکان است؛
- و استحاله، که تغییر در کیفیت است.
پیدایش تغییری است که در آن، زیرنهادِ چیزی که دستخوش تغییر شده، خود تغییر کرده است. در این تغییر خاص، او مفهوم قوه (به یونانی باستان: δύναμις، تلفظ: dynamis دینامیس) و فعلیت (به یونانی باستان: ἐνδελέχεια، تلفظ: endelecheia اندلشیا) را در ارتباط با ماده و صورت معرفی میکند. قوه، همان چیزی است که یک شیء قادر به انجام آن یا تأثیرپذیرفتن از آن است، اگر شرایط مناسب باشد و چیز دیگری مانع آن نشود. به عنوان مثال، بذر یک گیاه در خاک بالقوه (به یونانی باستان: δυνάμει، تلفظ: dynamei دینامِی) یک گیاه است و اگر چیزی مانع آن نشود، به گیاه تبدیل خواهد شد. موجودات بالقوه میتوانند یا «عمل کنند» (به یونانی باستان: ποιεῖν، تلفظ: poiein پیین) یا «مورد عمل واقع شوند» (به یونانی باستان: πάσχειν، تلفظ: paschein پاسخِین)، که میتواند ذاتی یا آموختنی باشد. به عنوان مثال، چشمها قوه بینایی را دارند (ذاتی - مورد عمل واقع شدن)، در حالی که توانایی نواختن فلوت را میتوان با یادگیری کسب کرد (تمرین - عمل کردن). فعلیت، تحقق غایت قوه است. از آنجا که غایت (به یونانی باستان: τέλος، تلفظ: telos تِلًس) اصل و اساس هر تغییر است و قوه به خاطر غایت وجود دارد، فعلیت یافتن این قوه نیز بر این اساس، غایت است. با بازگشت به مثالی که گفته شد، میتوان گفت که فعلیت زمانی است که یک گیاه یکی از فعالیتهایی را که گیاهان انجام میدهند، انجام دهد.[۲۰]
زیرا آنچه یک چیز به خاطر آن است (به یونانی باستان: τὸ οὗ ἕνεκα، تلفظ: to hou eneka تو او اِنِکا)، اصل آن است، و شدن به خاطر غایت است؛ و فعلیت غایت است، و به خاطر این است که قوه کسب میشود. زیرا حیوانات نمیبینند تا بینایی داشته باشند، بلکه بینایی دارند تا ببینند.[۲۴]
به طور خلاصه، مادهای که برای ساختن خانه به کار میرود، قوهٔ خانه شدن را دارد؛ و هم فعالیت ساختن و هم صورت خانه نهایی، فعلیتهایی هستند که هرکدام، خود یک علت غایی یا غایت نیز محسوب میشوند. سپس ارسطو ادامه میدهد و نتیجه میگیرد که براساس تعریف، فعلیت بر قوه، در زمان و در جوهریت مقدم است. با این تعریف از جوهر جزئی (یعنی ماده و صورت)، ارسطو تلاش میکند تا مسئلهٔ وحدت موجودات را حل کند، به عنوان مثال، «چه چیزی انسان را واحد میسازد»؟ زیرا، به گفتهٔ افلاطون دو مثال وجود دارد: حیوان و دوپا، پس چگونه انسان یک موجود واحد است؟ با این حال، به گفتهٔ ارسطو، موجود بالقوه (ماده) و موجود بالفعل (صورت) یکی و اینهمان هستند.[۲۰][۲۵]
فلسفهٔ طبیعی
«فلسفهٔ طبیعیِ» ارسطو طیف وسیعی از پدیدههای طبیعی را در بر میگیرد، از جمله پدیدههایی که امروزه توسط فیزیک، زیستشناسی و دیگر علوم طبیعی مطالعه میشوند.[۲۶] در اصطلاحشناسی ارسطو[ث]، «فلسفهٔ طبیعی» شاخهای از فلسفه است که به بررسی پدیدههای جهان طبیعی میپردازد و شامل رشتههایی میشود که امروزه به عنوان فیزیک، زیستشناسی و سایر علوم طبیعی در نظر گرفته میشوند. آثار ارسطو تقریباً تمام جنبههای پژوهش فکری را در بر میگرفت. ارسطو فلسفه را به معنای وسیع کلمه، معادل استدلال میداند که آن را «علم» نیز توصیف میکند. با این حال، استفاده او از کلمهٔ علم معنایی متفاوت از آنچه مثلاً در عبارت «روش علمی» مستتر است، دارد. از نظر ارسطو، «تمام علم (به یونانی باستان: διάνοια، تلفظ: dianoia دایونیا) یا عملی است، یا شاعرانه یا نظری» [۲۷]. علم عملی او شامل اخلاق و سیاست است؛ علم شاعرانهٔ او به معنای مطالعهٔ هنرهای زیبا از جمله شعر است؛ و علم نظری او فیزیک، ریاضیات و مابعدالطبیعه را پوشش میدهد.[۲۶]
فیزیک

چهار عنصر کلاسیک (آتش، هوا، آب، خاک) امپدوکلس و ارسطو که با یک کنده در حال سوختن نشان داده شده است. این کنده با از بین رفتن، هر چهار عنصر را آزاد میکند.
مقالهٔ اصلی: فیزیک ارسطویی
ارسطو در اثر خود، فیزیک، قصد داشت تا اصول کلی تغییری را که بر تمام اجسام طبیعی حاکم است، کشف و پایهگذاری کند.[۲۸] این توضیح شامل تمام انواع حرکت، تغییر کمی، تغییر کیفی و تغییر جوهری میشد. از نظر ارسطو، «فیزیک» حوزهای گسترده بود که فلسفه ذهن، تجربه حسی و حافظه را نیز در بر میگرفت که در نوشتههای روانشناختی او مرکزیت دارند.[۲۹]
مفاهیم کلیدی فیزیک ارسطویی شامل ساختاردهی کیهان به صورت کرههای هممرکز است که زمین در مرکز آن قرار دارد.[۳۱] کرهٔ زمینی از چهار عنصر کلاسیک تشکیل شده بود—خاک، هوا، آتش و آب.[۳۲] در مقابل، کرههای آسمانی از عنصر پنجم و تغییرناپذیری به نام اثیر یا «جوهر پنجم» ساخته شده بودند.[۳۳] اجسام بر اساس ترکیب عنصری خود دارای حرکات طبیعی هستند: عناصر سنگین مانند خاک و آب تمایل به سقوط دارند، در حالی که عناصر سبک مانند هوا و آتش تمایل به بالا رفتن دارند.[۳۴] تصور میشد که سرعت این حرکت به وزن آنها و چگالی محیط بستگی دارد. استدلال مشهور ارسطو این بود که خلأ نمیتواند وجود داشته باشد زیرا اجسامی که در آن حرکت میکنند به سرعت بینهایت دست خواهند یافت.[۳۵] ارسطو همچنین علل اربعه را به عنوان توضیحات بنیادین برای هر تغییری توصیف کرد: علتهای مادی، صوری، فاعلی و غایی.[۳۶] در زیستشناسی، روش او بر مشاهده تجربی آنچه او «انواع طبیعی» مینامید، استوار بود. او به معنای امروزی آزمایش انجام نمیداد، بلکه به گردآوری دادهها، رویههای مشاهدهای مانند کالبدشکافی و فرضیهسازی در مورد عملکرد و اجزای بدن حیوانات تکیه میکرد.[۳۷]
پنج عنصر
مقالهٔ اصلی: عناصر چهارگانه
ارسطو در کتاب در کون و فساد، هر یک از چهار عنصری را که پیش از او توسط امپدوکلس پیشنهاد شده بود، یعنی خاک، آب، هوا و آتش را به دو کیفیت از چهار کیف محسوس، یعنی گرم، سرد، مرطوب و خشک مرتبط ساخت. در طرح امپدوکلس، تمام مواد از چهار عنصر با نسبتهای متفاوت ساخته شده بودند. طرح ارسطو اثیر آسمانی را که جوهر الهی کرههای آسمانی، ستارگان و سیارات بود، به این مجموعه افزود.[۳۸]
عناصر ارسطو[۳۸]
عنصرگرم/سردمرطوب/خشکحرکتحالت
امروزی ماده
خاکسردخشکبه پایینجامد
آبسردمرطوببه پایینمایع
هواگرممرطوببه بالاگاز
آتشگرمخشکبه بالاپلاسما
اثیر(جوهر
الهی)هیچکدامدایرهای
(در آسمانها)خلأ
حرکت
اطلاعات بیشتر: تاریخچه مکانیک کلاسیک
ارسطو دو نوع حرکت را توصیف میکند: «حرکت قسری»[و ۵] یا «حرکت غیرطبیعی»، مانند حرکت یک سنگ پرتابشده، در فیزیک،[۳۹] و «حرکت طبیعی»،[و ۶] مانند حرکت یک جسم در حال سقوط، در در آسمان.[۴۰] در حرکت قسری، به محض اینکه عامل ایجادکننده آن متوقف شود، حرکت نیز متوقف میشود: به عبارت دیگر، حالت طبیعی یک جسم سکون است،[۴۱][ج] زیرا ارسطو به اصطکاک نمیپردازد.[۴۲] با این درک، میتوان مشاهده کرد که، همانطور که ارسطو بیان کرد، اجسام سنگین (مثلاً روی زمین) برای به حرکت درآوردن به نیروی بیشتری نیاز دارند؛ و اجسامی که با نیروی بیشتری هل داده میشوند، سریعتر حرکت میکنند.[۴۳][چ] این امر معادله زیر را نتیجه میدهد[۴۳]
F=mv,
که در ساحت نظریات فیزیک مدرن نادرست است.[۴۳]
حرکت طبیعی به عنصر مورد نظر بستگی دارد: اثیر به طور طبیعی در یک دایره به دور آسمانها حرکت میکند،[ح] در حالی که ۴ عنصر امپدوکلسی به صورت عمودی به سمت بالا (مانند آتش، همانطور که مشاهده میشود) یا به سمت پایین (مانند خاک) به سوی مکانهای استراحت طبیعی خود حرکت میکنند.[۴۴][۴۲][خ]
قوانین حرکت ارسطو. او در فیزیک بیان میکند که اجسام با سرعتی متناسب با وزنشان و معکوس با چگالی سیالی که در آن غوطهور هستند، سقوط میکنند.[۴۲] این یک تقریب صحیح برای اجسام در میدان گرانشی زمین است که در هوا یا آب حرکت میکنند.[۴۴]
در فیزیک[۴۵]، ارسطو عملاً یک قانون کمّی را بیان میکند، که سرعت (v)، یک جسم در حال سقوط متناسب است (مثلاً با ثابت c) با وزن آن (W)، و به طور معکوس متناسب است با چگالی (ρ)[د]، سیالی که در آن سقوط میکند:؛[۴۴][۴۲]
v=cWρ
ارسطو نتیجه میگیرد که در خلأ سرعت سقوط بینهایت خواهد شد و از وضعیت ظاهراً بیمعنایی که این موقعیت ایجاد میکند، نتیجه میگیرد که خلأ ممکن نیست.[۴۴][۴۲] نظرات در مورد اینکه آیا ارسطو قصد بیان قوانین کمی را داشته یا خیر، متفاوت بوده است. هانری کارترون این «دیدگاه افراطی»[۴۲] را داشت و معتقد بود که که مفهوم نیروی ارسطو اساساً کیفی بود،[۴۶] اما محققین دیگر این نظر را رد میکنند.[۴۲]
ارشمیدس نظریهٔ ارسطو مبنی بر اینکه اجسام به سمت مکانهای استراحت طبیعی خود حرکت میکنند را اصلاح کرد؛ قایقهای فلزی میتوانند شناور بمانند اگر آب کافی را جابجا کنند؛ شناوری در طرح جدید مورد ارائه توسط ارشمیدس به جرم و حجم جسم بستگی دارد، نه به ترکیب عنصری آن، آنگونه که ارسطو فکر میکرد.[۴۴]
نوشتههای ارسطو در مورد حرکت تا اوایل دورهٔ مدرن تأثیرگذار باقی ماند. گفته میشود یحیی نحوی (در اواخر دوران باستان) و گالیله (در اوایل دورهٔ مدرن) با انجام آزمایشهایی نشان دادند که ادعای ارسطو مبنی بر اینکه یک جسم سنگینتر سریعتر از یک جسم سبکتر سقوط میکند، نادرست است.[۲۶] نظری مخالف توسط کارلو روولی ارائه شده است، که استدلال میکند فیزیک حرکت ارسطو در حوزهٔ اعتبار خود، یعنی اجسام در میدان گرانشی زمین غوطهور در سیالی مانند هوا، صحیح است. در این سیستم، اجسام سنگین در سقوط پایدار واقعاً سریعتر از اجسام سبک حرکت میکنند (چه اصطکاک نادیده گرفته شود یا نه[۴۴])، و در یک محیط چگالتر کندتر سقوط میکنند.[۴۳][ذ]
حرکت «واداشتهٔ» نیوتن با حرکت «قسری» ارسطو و عامل خارجی آن مطابقت دارد، اما فرض ارسطو مبنی بر اینکه تأثیر عامل بلافاصله پس از توقف عمل آن متوقف میشود (مثلاً توپ از دست پرتابکننده جدا میشود) پیامدهای ناخوشایندی دارد: او باید فرض کند که سیال اطراف به هل دادن توپ کمک میکند تا حتی پس از اینکه دست دیگر روی آن عمل نمیکند، به بالا رفتن ادامه دهد، که منجر به نظریه میل قرون وسطایی شد.[۴۴]
علل اربعه
مقالهٔ اصلی: علل اربعه
ارسطو با تمثیل به نجاری استدلال کرد که یک چیز صورت خود را از چهار علت میگیرد: در مورد یک میز، چوب استفاده شده (علت مادی)، طرح آن (علت صوری)، ابزار و فنون به کار رفته (علت فاعلی)، و هدف تزئینی یا عملی آن (علت غایی).[۴۷]
ارسطو میان چهار «علت» (به یونانی باستان: αἰτία، تلفظ: aitia آیتیا)، یا چهار توضیح مختلف برای چرایی وجود یا تغییر یک شیء تمایز قائل شد:[۴۸][۴۹]
علت مادی در توصیف مادهای است مادهای که چیزی از آن تشکیل شده است. بنابراین علت مادی یک میزِ چوبی، همان چوبی است که میز از آن ساخته شده است.[۴۸]
علت صوری صورت و فرم آن است، یعنی آرایش آن ماده، طرح میز مستقل از ماده خاصی که از آن ساخته شده است.[۴۸]
علت فاعلی «منبع اولیه» است، تعریف مدرن «علت» به عنوان عامل یا عاملیت رویدادها یا وضعیتهای خاص. در مورد دو دومینو، هنگامی که اولی واژگون میشود، ««علت» سقوط دومی میشود.[۴۸] در مورد یک حیوان، این عاملیت ترکیبی از چگونگی رشد آن از تخم و چگونگی عملکرد بدن آن است.[۵۰]
علت غایی (به یونانی باستان: τέλος، تلفظ: telos تِلُس) هدف وجودی آن است، دلیلی که چیزی برای آن وجود دارد یا انجام میشود، یا عملکردی که چیزی قرار است داشته باشد.[۴۸] در مورد موجودات زنده، این به معنای سازگاری با یک شیوه زندگی خاص است.[۵۰]
نورشناسی
ارسطو از نورشناسی فیثاغورثی آگاه بود.[۵۱] او از نورشناسی در آثار علوی[و ۷] خود استفاده کرد و آن را به عنوان یک علم مستقل در نظر گرفت.[۵۲] او نورشناسی را به عنوان حوزهای مرتبط با مطالعهٔ قوانین بینایی میدید، بنابراین علومی را که اکنون به عنوان فیزیک و زیستشناسی تلقی میشود، ترکیب میکرد.[۵۳] فرآیند دیدن، شامل حرکت یک صورت یا فرم مرئی از شیء دیدهشونده از طریق هوا (یا محیط دیگر) به چشم بود، جایی که آن صورت یا فرم نهایتاً در آن قرار میگیرد. ارسطو برای ماهیت این حرکت تحلیل کمّی ارائه نمیکند؛ او اپتیک هندسی به معنای امروزی آن را پایه ریزی نمیکند.[۵۴]
تصادفی و خودبهخودی
اطلاعات بیشتر: عرض (فلسفه)
در مطالعهٔ علل، ارسطو میان امور خودبهخودی (به یونانی باستان: τὸ αὐτόματον، تلفظ: tó aftómaton تُ اَفتُمَتُن) و یا تصادفی (به یونانی باستان: τυχή، تلفظ: tychí تیشی/توشی) و دیگر علل مانند علل ضروری تمایز قائل میشود. تصادفی به عنوان یک علت عَرَضی در قلمرو امور عرضی قرار دارد، «[ناشی است] از آنچه خودبهخودی است». همچنین نوع خاصتری از تصادفی وجود دارد که ارسطو آن را «بخت» مینامد و فقط در مورد انتخابهای اخلاقی افراد به کار میرود.[۵۵][۵۶]
اخترشناسی
اطلاعات بیشتر: تاریخ اخترشناسی
در اخترشناسی، ارسطو ادعای دموکریت مبنی بر اینکه راه شیری از «ستارگانی که توسط زمین از پرتوهای خورشید در سایه قرار گرفتهاند» تشکیل شده است را رد کرد و تا حدی به درستی اشاره کرد که اگر «اندازهٔ خورشید بزرگتر از زمین و فاصلهٔ ستارگان از زمین چندین برابر فاصلهٔ خورشید باشد، آنگاه... خورشید بر تمام ستارگان میتابد و زمین هیچکدام از آنها را نمیپوشاند.»[۵۷] او همچنین توصیفاتی از دنبالهدارها، از جمله دنبالهدار عظیم ۳۷۱ پیش از میلاد نوشت.[۵۸]
زمینشناسی و علوم طبیعی
اطلاعات بیشتر: تاریخ زمینشناسی

ارسطو اشاره کرد که سطح زمین جزایر آیولین قبل از فوران آتشفشانی تغییر میکند.
ارسطو یکی از اولین افرادی بود که مشاهدات زمینشناختی را ثبت کرد. او اظهار داشت که تغییرات زمینشناختی آنقدر کند است که نمیتوان در طول عمر یک نفر مشاهده کرد.[۵۹][۶۰] چارلز لایل اشاره کرد که ارسطو چنین تغییراتی را توصیف کرده است، از جمله «دریاچههایی که خشک شده بودند» و «بیابانهایی که با رودخانهها آبیاری شده بودند»، و به عنوان نمونه به رشد دلتای نیل از زمان هومر و «بالا آمدن یکی از جزایر آیولین، قبل از یک فوران آتشفشانی» اشاره کرد.[۶۱]
آثار علوی (به لاتین: Meteorologica) نام خود را در زبان انگلیسی به مطالعهٔ مدرن هواشناسی داده است، اما کاربرد مدرن این واژه از محتوای رسالهٔ باستانی ارسطو در مورد شهابها متفاوت است. یونانیان باستان این اصطلاح را برای طیفی از پدیدههای جوی، و همچنین برای زمینلرزه و فورانهای آتشفشانی به کار میبردند. ارسطو پیشنهاد کرد که علت زمینلرزهها یک گاز یا بخار (به یونانی باستان: ἀναθυμιάσεις، تلفظ: anathymiaseis آناثیمیاسیس) است که در داخل زمین محبوس شده و سعی در فرار دارد، و در این مورد از دیگر نویسندگان یونانی آناکساگوراس، امپدوکلس و دموکریت پیروی کرد.[۶۲]
ارسطو همچنین مشاهدات بسیاری در مورد چرخهٔ آبشناسی انجام داد. به عنوان مثال، او برخی از اولین مشاهدات در مورد شیرینسازی آب را انجام داد: او به عنوان اولین افراد در تاریخ - و به درستی - مشاهده کرد که وقتی آب دریا گرم میشود، آب شیرین تبخیر میشود و سپس اقیانوسها با چرخهٔ بارش و رواناب رودخانهها دوباره پر میشوند («من با آزمایش ثابت کردهام که آب شور تبخیر شده، آب شیرین تشکیل میدهد و بخار آن وقتی متراکم میشود دوباره به آب دریا تبدیل نمیشود.»)[۶۳]
زیستشناسی
مقالهٔ اصلی: زیستشناسی ارسطو
ارسطو در میان بسیاری از مشاهدات پیشگامانهاش در جانورشناسی، بازوی هکتوکوتیل تولیدمثلی هشتپا را توصیف کرد (پایین چپ).
پژوهش تجربی
ارسطو اولین کسی بود که زیستشناسی را به طور نظاممند مطالعه کرد،[۶۴] و زیستشناسی بخش بزرگی از نوشتههای او را تشکیل میدهد. او دو سال را صرف مشاهده و توصیف جانورشناسی لسبوس و دریاهای اطراف آن، به ویژه تالاب پیرا در مرکز لسبوس کرد.[۶۵][۶۶] دادههای او در تاریخ حیوانات، دربارهٔ پیدایش جانوران، حرکت جانوران و اعضای جانوران از مشاهدات شخصی او،[۶۷] اظهارات افراد آگاه مانند زنبورداران و ماهیگیران، و گزارشهای مسافران به دست آمده است.[۶۸] تأکید صرف او بر حیوانات به جای گیاهان محصول یک علت تاریخی است: آثار او در مورد گیاهشناسی از بین رفته است، اما دو کتاب در مورد گیاهان توسط شاگردش تئوفراستوس باقی مانده است.[۶۹]
ارسطو از مشاهداتش در لسبوس و صید ماهیگیران در مورد حیات دریایی گزارش میدهد. او گربهماهی، سفرهماهی برقی و قورباغهماهی و همچنین سرپایانی مانند هشتپا و آرگونات را توصیف میکند. توصیف او از بازوی هکتوکوتیل سرپایان که در تولید مثل جنسی استفاده میشود، تا قرن نوزدهم به طور گستردهای مورد ناباوری قرار داشت.[۷۰] او توصیفات دقیقی از معدهٔ چهار قسمتی نشخوارکنندگان،[۷۱] و از رشد جنینی تخمزندهزای کوسههای تازی ارائه میدهد.[۷۲]
او اشاره میکند که ساختار یک حیوان به خوبی با عملکرد آن مطابقت دارد، بنابراین حواصیل گردن بلند، پاهای بلند و منقاری تیز و نیزهمانند دارد، در حالی که اردکها پاهای کوتاه و پاهای پرهدار دارند.[۷۳] داروین نیز به چنین تفاوتهایی اشاره کرد، اما برخلاف ارسطو از این دادهها برای رسیدن به نظریهٔ فرگشت استفاده کرد.[۷۴] ممکن است به نظر برسد که نوشتههای ارسطو به فرگشت اشاره دارند، اما ارسطو جهشها یا دورگهزاییها را حوادث نادری میدانست که از علل طبیعی متمایز بودند. بنابراین او از نظریه امپدوکلس در مورد منشأ «بقای اصلح»[و ۸] موجودات زنده و اعضای بدن آنها انتقاد میکرد و این ایده را که حوادث میتوانند به نتایج منظم منجر شوند، به سخره میگرفت.[۷۵] به زبان امروزی، او هرگز نمیگوید که گونههای مختلف میتوانند نیای مشترک داشته باشند، یا اینکه یک نوع میتواند به نوع دیگری تغییر کند، یا اینکه انواع میتوانند منقرض شوند.[۷۶]
سبک علمی
ارسطو قوانین رشد را از مشاهدات خود از حیوانات استنباط کرد، از جمله اینکه تعداد نوزادان در هر زایمان در نسبت با جرم بدن کاهش مییابد، در حالی که دورهٔ آبستنی افزایش مییابد.
اینگونه نبود که ارسطو به معنای امروزی و مدرن کلمه آزمایش انجام دهد،[۷۷] بلکه مشاهدات، یا حداکثر روشهای تحقیقی مانند کالبدشکافی را انجام میداد.[۷۸] در درباره پیدایش جانوران، او یک تخم مرغ بارور شده را باز میکند تا ضربان قلب جنین را در داخل آن ببیند.[۷۹][۸۰] با اینکه روش او به معنای امروزی کلمه علمی نبود، ولی در عوض، او به طور نظاممند دادهها را جمعآوری میکرد، الگوهای مشترک در کل گروههای حیوانی را کشف میکرد و از اینها تا حد ممکن توضیحات علّی استنباط میکرد.[۸۱][۸۲] این سبک در زیستشناسی مدرن هنگامی که مقادیر زیادی داده در یک زمینهٔ جدید مانند ژنومیک در دسترس قرار میگیرد، رایج است. این روش فرضیههای قابل آزمایش را مطرح میکند و یک توضیح روایی از آنچه مشاهده میشود، میسازد. به این معنا، زیستشناسی ارسطو، به معنای امروزین کلمه، علمی است.[۸۱]
ارسطو، از دادههای خود قوانینی را در مورد ویژگیهای چرخهٔ حیات چهارپایان زندهزایی (پستانداران جفتدار خشکیزی) که مطالعه کرده بود، استنباط کرد. او به درستی پیشبینی کرد که تعداد نوزادان در هر زایمان با افزایش جرم بدن کاهش مییابد؛ طول عمر با افزایش دورهٔ آبستنی و جرم بدن افزایش مییابد، و با افزایش طول عمر، بارآوری کاهش مییابد.[۸۳]
طبقهبندی موجودات زنده
اطلاعات بیشتر: زنجیره کلان هستی
ارسطو ثبت کرد که جنینِ (جنین در تصویر) یک سگماهی صیقلی با یک طناب به نوعی جفت (کیسه زرده) متصل است، مانند یک حیوان عالی مرتبهتر؛ این حیوان یک استثنا در مقیاس خطی از بالاترین به پایینترین بود.[۸۴]
ارسطو حدود ۵۰۰ گونهٔ جانوری را از یکدیگر متمایز کرد،[۸۵][۸۶] و آنها را در یک نردبان طبیعتِ درجهبندیشده و با قرار دادن انسان در رأس (که البته با انگیزهای کاملاً نامرتبط به مذهب انجام شده بود)، مرتب کرد. بالاترینها موجوداتی گرم و مرطوب را به صورت زندهزا به دنیا میآوردند، و پایینترینها تخمهای سرد، خشک و سنگمانند میگذاشتند.[۸۷][۸۸] او آنچه را که یک جانورشناس مهرهدار مینامد به عنوان «حیوانات خوندار» و بیمهرگان را به عنوان «حیوانات بیخون» گروهبندی کرد. خونداران به زندهزاها (پستانداران) و تخمگذارها (پرندگان، خزندگان، ماهیها) تقسیم میشدند. بیخونها شامل حشرات، سختپوستان و نرمتنان صدفی بودند. او تشخیص داد که حیوانات نمیتوانند دقیقاً در یک مقیاس قرار بگیرند و به استثنائاتی اشاره کرد، مانند این که کوسهها جفت داشتند. از نظر یک زیستشناس، این امر با فرگشت همگرا توضیح داده میشود.[۸۹] فیلسوفان علم به این نتیجه رسیدهاند که ارسطو به آرایهشناسی علاقهای نداشت،[۹۰][۹۱] اما جانورشناسان نظر دیگری دارند.